خرید بک لینک
میتوان تورا خواندو ماندمی توان تو را دیدو ایستادمی توان خاطراتت را مرور کردو خندیدمی توان با تو اوج رویا را عاشقانه بوسیدمی توان رفت رفت رفتمی توان رسید...به سرانجام آزادیبه آغوش دلتنگی ها خاتمه دادمی توان با تو آرام آرام احساس را زندگی کردمی توان...آری میتوان تو را از قصه بیرون کشیدو حقیقت را لمس کردمیتوان پایان بغض را با توفقط با تو رقصیدمی توان باد را به مهمانی دل آوردغمها را به دستش سپردمی توان زیبایی را در چشمانت زندگی کردمی توان *امید* را به فرزندی قبول کردو *آرزو* را دختر قشنگ خود دانستمی توان زندددددگگگیی را از نو شروع کرددلخوش بود... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 12:12

امشب چه بی قرارم

نمیدانم بغض های آزار اوست

یا اینکه دلم میخواد حالتو بدونم و آرام شوم

تو...

در آغوش من باش

فقط

من با تو خوبم

با تو...

با حس تو

بی تو...

خواب هم من را دوست ندارد...

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 15:41

سلام سلام سوگلم

سوگند خوشگلم

ولنتاین مبارک مهربونم

نمیدونم تو هم به من فکر میکنی یا نه

هیشوقت هیشوقت

هیشکی نتونست جاتو بگیره

همیشگی هستی

مهربونترینی

تو همیشه منو درک میکردی

خیلی دوستت دارم

منو ببخش هیشوقت نتونست یه کادوی خوب برات بگیرم

باور کن اون موقع ها خیلی اوضاع مالیم خوب نبود

ولی با همه وجودم دوستت دارم

هنوزم و همیشه

کنار پسرت و... خوشبخت باشی همیشه

عاااشششقتتمم ♥️♥️♥️

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 21:41

یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه یه کاغذ یه خودکار دویاره شده همدم این دل دیوونه یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 21:41

بخدا دارم دیونه میشم دیگه

گیج و منگ و بی هدف

لعنت به این مغز و قلبم

لعنت به من

لعنت به این دلتنگیم

لعنت به این اشکام

چرا هیشکییی نیست که حداقل باهاش درد و دل کنم

یکی که فقط بهم بگه

بیشعووورررر تمومش کن

خجالت بکشش لندهور

یا یه مادربزرگ که بگه

پسرم ناراحت نکن خودتو

یا یه بچه که بگه عمو بیا بازی کنیم

یا...

یا نمیدونم

شاید یه مرگ

خیلی داغونم

خیلییییی تو فکرم

خیلی دلتنگم

خیلیییییی...

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 21:41

نشسته ام به در نگاه می کنم

دریچه آه می کشد

تو از کدام راه میرسی

خیال دیدنت چه دلپذیر بود

جوانی ام در این امید پیر شد

نیامدی و دیر شد

نیامدی و .....

دیر شد....

"هوشنگ ابتهاج"

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 21:41

ای مهربانترین

مهربان

جایت در قلبم همیشگیست...

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 17:26

نمیدونم چی بنویس برات دلم میخواست حداقل میخوندی نوشته هاموکاش میدونستی هنوز دوستت دارمهنوز تو قلبمیخیلی دلم میخواد چند دقیقه باهات حرف بزنمحتی چند لحظه کوتاهبرات خوشگلترین هارو آرزو می کنمهدیه ولنتاینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:55

سوگند

یادته این آهنگ سیاوش رو

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم، تو بگی که نمیتونم

همیشه میخوندمش برات

الکی الکی دیدی راستکی شد

خیلی جات خالیه تو قلبم

همیشه دوستت داررررررم

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:55

سلام خداسلام خدای سوگندم خدایی که قلبمو انقد عاشقش کردیخدا؟؟؟من میدونم تو هستی، ولی بگو اون کجاست؟خدا من چرا انقدرررر بی عرضه امنتونستم بدستش بیارم الان باید تا آخر عمرم دلتنگیهامو اینجا بنویسم خدا؟میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:55

سلام سوووگندممم

فک کردی تولدت یادم رفته

نه

روز بدنیا اومدن قلبم و یادم نمیره

دیر بهت تبریک گفتم

چون با قلبم لج کردم گفتم ننویسم

سوگندم تولدت مبارک عشقم

در کنار پسر عزیزت و همسرت روزگار قشنگی داشته باشید

دوستت داررررررم سوگندم

خیلی برام عزیزی

همیشه دوستت دارم

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:55

هعی ...

کیست که بداند درد من؟!

نسیم آمد

باری از درد داشت

به طوفان گفتم

بار نسیم را با خود زودتر ببر

طوفان بار نسیم را گرفت

و به سرعت دور میشد

آه و افسوس

که طوفان...

خود درد نسیم بود...!

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:55

سلام

مهر 98 هم داره تموم میشه، مهر 90 بود تو رفتی

شد 8 سال

8 ساله که تنهام

8 ساله که هر روز بیشتر از قبل دوستت داررررررم

همیشه عاااشششقتتمم سوگند

نمیدونم چرا

ولی هنوز میگم

عشق به سوگند خدا چه زیباست

عاااشششقتتمم سوگندم

ایشالا هميشه حالت خوب باشه و خوشبخت و شاد باشی

دوستت دارم ...

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 21:55

روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد. در رگ ها، نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید. خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 14:02

مرد خوش رو و مهربانی بود هرگز از هیچی گله نکرد همیشه لبخند بر لبانش داشت همیشه میخندید شاد بود هیشکس عصبانیتش را ندید هیشکس این مرد را نامرد ندید کسی نبود که او را دوست نداشته باشد خدایا او شبیه خود تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالحی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 14:02

صفحه بندی